محمد تقي جعفري

24

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

هستى كه بايستى جوابش را از ما فوق هستى دريافت كه از همانجا سرازير شده است ، بدين قرار است : 1 - آيا دريافت موجود برترين وجودش را اثبات مىكند ؟ 2 - حقيقت هستى و تحول آن . 3 - هدف كلى هستى . 4 - حقيقت زندگى آدمى . 5 - هدف زندگى آدمى . آيا اين سؤالات از ما فوق حيطهء طبيعت و انديشه هاى نظرى رسمى سرازير است ؟ آرى ، به اين دليل كه تا انسان نتواند از چار چوبه و جريانات هستى كه خود جزئى از آن است بيرون رود ، نمىتواند سؤالات پنجگانه فوق را براى خود مطرح بسازد ، زيرا تا موضوع سؤال ، خود را رو در روى انسان قرار ندهد ، چيزى از انسان مطالبه نمىكند ، بنا بر اين موضوعات پنجگانه كه اساس تمام مسائل بشرى است ، نمىتواند مربوط به انديشه ها و خيالات پنجگانه كه اساس تمام مسائل بشرى است ، نمىتواند مربوط به انديشه ها و خيالات معمولى آدمى باشد ، زيرا همهء آن انديشه ها و خيالات جزء يا نمودى از همان موضوعات است و به قول جلال الدين تيغهء كارد نمىتواند بر گردد و دسته ى خود را بتراشد . اين معنى در سه بيت زير از جلال الدين بوضوح تمام باز گو شده است : - كاشكى هستى زبانى داشتى تا ز هستان پرده ها برداشتى هر چه گويى اى دم هستى از آن پردهء ديگر بر او بستى بدان آفت ادراك آن حال است و قال خون به خون شستن محال است و محال بنا بر اين بايستى پاسخ سؤالات فوق را كه با صعود انسان و تكامل او و پشت سر گذاشتن انديشه هاى معمولى و تصورات عادى مطرح شده است از همان نيروى واقع يا بى دريافت كه همهء موضوعات مزبور را در پايينتر از خود مىبيند - هم از آن سو جو جواب اى مرتضى كاين سؤال آمد از آن سو مر تو را